السيد الخميني
44
ديوان امام ( فارسى )
مسلكِ نيستى جُز عشق تو هيچ نيست اندر دل ما * عشق تو سرشته گشته اندر گِل ما « اسفار » و « شفاء » ابن سينا نگشود * با آنهمه جرّ و بحثها مُشكِل ما با شيخ بگو كه راه من باطِل خواند * بر حقّ تو لبخند زند باطِل ما گر سالك او منازلى سير كند * خود مسلك نيستى بود منزل ما صد قافله دل بار به مقصد بستند * بر جاى بماند اين دل غافِل ما گر نوح ز غرق سوى ساحل ره يافت * اين غرق شدن همىبوَد ساحِل ما